ذبيح الله صفا
1217
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
خيال بچنان وسعتى مىكشد كه كلام از گنجايى آن بازمىماند و ناساز و نابسامان مىشود چنان كه در شعر جلال اسير شده و ناقدان سخن را بر آن داشته است تا سخن او را به رطب و يابس و نيك و بد تقسيم كنند و بواقع نيز چنين است . گاه شعرش از زيبايى خيال و رسايى لفظ به آسمان مىرسد « 1 » و گاه چنانست كه خواننده را از آنهمه بىمبالاتى كه در بيان معنى دارد ، يا از آنهمه ابهام كه در كلامش راه يافته بشگفتى مىافگند « 2 » . تذكرهنويسانى كه ببيان حال اسير پرداختهاند همگى متوجه اين بلنديها و پستيها در شعر او شده و دربارهء اين افراطها و تفريطهاى او و نيز ارزش كارش در عالم « خيال بندى » و اثرى كه در شاعران بعد از خود داشته سخن گفتهاند . از آن جمله مير عبد الرزاق خوافى در بهارستان سخن چنين گفته است كه اسير « در شعر بانى بنياد خيالبنديست و خيالبندان زمان حال را بپيروى او سر افتخار بلندست . اگرچه طرز خيال بطريق ندرت در اشعار قدما يافته مىشود و برخى از
--> ( 1 ) - مانند اين دو بيت زيرين ، و طبعا بسى بيتها كه در ابيات منقول او خواهيد يافت : تعلّق سد راه كام عشق است * جنون سرگوشى پيغام عشق است در بيضهء شكسته محبت دل مرا * از آشيان به خدمت صياد مىبرد ( 2 ) - مثل اين بيتها كه بعضى بسيار مبهم و بعضى ديگر در عين ابهام متضمن عيبهاى فصاحتست : خلق بىساختگى بوى گلابش نشود * آنقدر گل كه ز گلزار توكل چيدم شد بيستون چو حوصلهء سختى خمار * فرهاد برق تيشهء مى دير مىرسد ! پى گمگشتگى ستارهء ماست * بال عنقا كليد چارهء ماست در دل آن چشم مست مىگذرد * اول مستى گذارهء ماست گرم اختلاطيى كه بدل نيشتر زند * خون فسرده كلهء جوشان الفت است وحشت ز من جناغ محبت نمىبرد * چاك دلم نشان گريبان الفت است تا لب گشودهاى سخنت سبز گشته است * حرف تو طوطى شكرستان الفت است